محمد خزائلى
257
شرح بوستان ( فارسى )
شنيدم كه مهمانش آمد يكى ، * ز بيماريش ( 1 ) تا به مرگ اندكى سرش ( 2 ) موى و رويش صفا ريخته * به موييش جان در تن آويخته شب آنجا بيفكند و بالش نهاد * روان ( 3 ) دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتى شبان يك نفس * نه از دست فرياد او خواب كس نهادى پريشان و طبعى درشت * نميمرد و خلقى به حجت ( 4 ) بكشت ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز ، * گرفتند ازو خلق راه گريز ز ديار ( 5 ) مردم در آن بقعه كس ، * همان ناتوان ماند و معروف و بس شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت * چو مردان ميان بست و كرد آنچه گفت شبى بر سرش لشكر آورد خواب * كه چند آورد مرد ناخفته تاب ، ! به يكدم كه چشمانش خفتن گرفت ، * مسافر پراكنده گفتن گرفت : كه لعنت برين نسل ناپاك باد ، * كه نامند و ناموس و زرقند ( 6 ) و باد ، پليد اعتقادان پاكيزهپوش * فريبندهء پارسايى فروش چه داند لت انبانى ( 7 ) از خواب ، مست ، * كه بيچارهيى ديده بر هم نبست ؟ . . . . . . . . . .